تبليغاتX
غریب آشنا
دلشکسته

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی

گرفته اند دلم را به کار دلتنگی

 

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند

گرفت ایینه ام را غبار دلتنگی

 

شکست پشت من از داغ بی تو بودن ها

به روی شانه دل ماند بار دلتنگی

 

درون  هاله ای از اشگ مانده سر گردان

نگاه خسته من در مدار دلتنگی

 

از ان زمان که تو از پیش ما سفر کردی

نشسته ایم من و دل کنار دلتنگی

 

دگر پرنده احساس من نمی خواند

مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

 

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد

بیا که بگذرد این روزگار دلتنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:38  توسط دلشاد | 
 

دیدم آن چشمه هستی که جهانش خوانند.........

آنقدر آب کزان دست توان شست نداشت..........

جای گریه است بر این عمر............

 که چون غنچه گل پنج روزی است بهای دهن خندانش..........

از زندگانیم گله دارد جوانیم....شرمنده جوانی از این زندگانیم...........خدا !!!!!

دارم به دل هوای صحبت یاران رفته را....یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم...

گوش زمین به ناله من هست آشنا..........

از بس که ز غم تنهائی خود نالیده ام.............

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:29  توسط دلشاد | 
با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی؟؟؟؟؟؟؟

ما که بختمون از اول بخت بدبیاری بود...

 

                                     آخر روزای خوبمون که گریه زاری بود....

 

روزای بد میرن و روزای بدتر میان....

 

                                از دل غمزده من نمیدونم چی می خوان....

 

روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم......

 

                                       توی بدبیاری هام تنهای تنها شدم....

 

خلاصه ای روزگار خنجرت رو به ما زدی.....

 

                                 ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی.

 

حالا اشک خون به چشم...اینو واست میخونم:

 

                         الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:27  توسط دلشاد | 

من موندم با يک جاده بي انتها که از اين به بعد کسي رو براي همراهي ندارم.

چه دردناک بود اون لحظه.

قدرت تحملشو نداشتم.

اما چاره اي جز تحمل نداشتم زندگي با من چي کار کرد؟امشب چه طولاني شده.

بغضمم نميشکنه.

امشب همه چيز عذاب آور شده.

سکوت?بغض خفه کننده? فکر تو? صداي ضربان قلبم? تحمل? نفس کشيدنم? باور لحظه هام و نگه داشتن قلبي که تو به من دادي سخته.

سخت تر از حد توانم.حست ميکنم. با همه وجود حست مي کنم.مي دونم که الان داري به من فکر مي کني.مي دونم.

باور دارم با من نيستي اما من تورو با ذره ذره وجودم حس مي کنم

مي دونم که تو هم منو حس مي کني........

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:14  توسط دلشاد | 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:10  توسط دلشاد | 
 

زندگی به من آموخت...

که چگونه گریه کنم...

و گریه به من آموخت...

که چگونه زندگی کنم...

تو به من آموختی که چگونه دوستت بدارم...

ولی ایکاش...

به من می آموختی...

که چگونه فراموشت کنم...

                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:50  توسط دلشاد | 

گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است
 
چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم
 
میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است.....باورم نمیشد
 
اما دیگر برایم باور شد
 
که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند
 
و تو که روزی بهترین بودی....ناگهان بدترین شدی....
 
چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟؟؟
 
سادگیم را ؟؟؟؟؟؟
 
اما بدان....سادگیم را ساده نگیر
 
باورت کردم....به خیال خامم که تو هم باورم کردی....
 
با تو دنیایی نقره ای ساختم
 
با تو نفس کشیدم....
 
به تو امید بستم.....
 
چه راحت شکستی و رفتی.....
 
چه بی خیال آتش زدی....این دل بی درمان را.....
 
چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم....
 
تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترین شکل بازی دادی.....
 
مرا،احساسم را به بازی گرفتی....
 
من بازیچه نیستم.....عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی....
 
دروغی بزرگ که منو دوست داشتی ....
 
 
هرگز نمی بخشمت
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:43  توسط دلشاد | 

ای تنها مسافر سرزمین دلتنگیهایم , تقدیم به تو

من تو را دوست دارم از زبانت از نگاهت سوگند به شبانت به گیسوانت به کمان ابرووانت به دو چشم همیشه گریانت به نوای تارو چنگت به جهان آب و رنگت که تو را دوست دارم.

اما حیف که حالا از تو دور افتاده ام و دیگر نمی توانم آن دستهای زیبای تو را نوازش کنم و بوسه بر آنها بزنم از راهی دور دستهایت را به رسم عشق می فشارم تا زمانی که سخنی از عشق بر زبان آوری.

بیا به چشمانت بگو اینقدر بی امان اشک نریزد به دلت بگو چون بید نلرزد هنوز کسی هست که زیر بال آرزوهایت را بگیرد.و امید را که سر بر دیواره بی کسی گذاشته تسلی دهد.باید قبول کنیم که عشق یعنی انتظار و غم قانون عشق است.

من همیشه برای تو می نویسم تو که بهانه تمام اشکهای منی

تقدیم به کسی که یاد وخاطرش در غربت نیز با من است.
Click for Full Size View

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 22:47  توسط دلشاد | 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 22:39  توسط دلشاد | 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 22:32  توسط دلشاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه



آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
عشق یعنی حسرت
مریم و حجت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
html>

کدهای جاوا اسکریپت JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes